راه گم کرده
میگشم و میگشتم٬
از این کوی به آن کوی٬و از این شهر به آن شهر٬
درون پر از آشوب٬
غم گرفته وپریشان٬
از این خیابان به آن خیابان٬
چون زخم خورده تیری که فقط منتظر بد بیاری است٬
به سوی هدفی نامعلوم در حال حرکت بودم.
از آنجا که من همیشه آدم بد بیاری هستم٬
نوجوانی را دیدم که در گوشه ای آرام افتاده است٬
نوجوان نورسیده ای که معلوم بود به تازگی پشت لبش سبز شده٬
طوری افتاده بود که انگار تازه از زیر چنگال عقابی جان به در برده است٬
درد دیگری علاوه بر دردهای خودم را احساس کردم٬
با این حال باز نگاه عمیقی به قد و بالای او انداختم٬
در همان نگاه اول فهمیدم از طبقه اجتماعی بالایی برخوردار است٬
ولی لاشه بی جانش در کنار جوی افتاده بود٬
دقیقتر که نگاهش کردم دیدم بار غم بزرگی بر روی لبانش است و
داغ توبه ای کهنه بر روی مچ دستش به یادگار مانده است.
چون مادری دلسوز بر روی لاشه اش ایستادم وبر حال و روز پدر ومادرش افسوس خوردم.
چون شیر زخمی وبه مانند اسب سرکشی که در گوشه ای به دام افتاده باشد افتاده بود.
به مانند بچه شیر خواره ای که در دامان مادرش به خواب رفته باشد٬
سرش را بر روی خاک کذاشته بود.
صدایش کردم شاید که صدایم از خواب بیدارش کند٬
ولی افسوس !نه صدایم را شنید ونه صدایی از او آمد!
چون مرده ای که درون مزارش افتاده باشد.
نبضش را برای اطمینان از زنده بودنش چک کردم دیدم نبض ضعیفی دارد٬
با دل پر غصه سنگ شده ام نگاهی دوباره به او انداختم٬
دیدم بشترشبیه طلایی است که سالهای سال زیر خاک مدفون شده باشد٬
هیکل به خاک افتاده اش را به مانند یلی دلاور دیدم.
پنجه هایم را به میان پنجه شمشاد گونه اش زدم٬
و چنگم رابه بین زلفان طلایی اش.
شیرینی قد وبالای مردار گونه اش عقل وهوش را از سرم ربود٬
دلم میخواست از داغش خودم را بکشم٬
به آرامی بغلش کردم و با او به سخن نشستم٬
تو شیر پاک خورده کدامین مه جبینی؟
تو عزیز دل کدامین نازنین هستی؟!
به قد وبالات که نگاه میکنم به مانندش را ندیده ام٬
ای کاش میدانستم که فرزند چه کسی هستی؟!
نمیدانم دلداده ات کیست که امشب اینگونه از حال تو بی خبر است؟!
تو فرزند دردانه کدام مادری هستی که به جای آب اینگونه تو را با گلاب استحمام کرده؟!
پدر تو از کدام نسل شاهان است؟!
معلوم هست که تو وارث کدام تخت و تاجی؟!
میتونی بهم بگی الان چند نفر انتظارت رو میکشن؟
یا اصلا" میتونی بگی چند تا زیبا روی گرفتار این قیافه تو هستن؟!
تو وارث کدام خونواده ای که اینچنین در جوانی قامتت را به خاک میسپاری؟!
نمیدونم الان حال دل مادرت چگونه است و یا فامیلت الان چه حالی دارند؟!
از حال درونت هیچ خبری ندارم٬اصلا" نمیدانم که زلفانت را کی شانه کرده؟
و یا اینکه با زهر کدامین مار اینچنین خصمانه به خاک افتاده ای؟!
نمیدانم صید کدام صیادی که اینچنین گرفتار شر شده ای؟!
نمیدانم به مانند سهراب به دادخواست کدامین میدان رفته ای که اینچنین شکست خورده ای؟!
نمیدانم جوانی ات چرا اینگونه به هدر رفته است٬و یا اصلا"قوم و خویشی داری؟!
چون لاشه سهراب جنازه اش را در بغلم جابه جا کردم٬
می خواستم به مانند بیژن اسطوره ای بر روی دوشم بیاندازمش ولی نشد٬
دیگر طاقت قامتش را نداشتم و بر روی زمین گذاشتمش٬
و خروشان و خشمگین بر روی نعشش سینه ام را چاک کردم٬
نشستم روی زمین و هر چی داد و فریاد زدم فایده ای نداشت٬
من بودم و شب بود و قامت به خاک افتاده این نوجوان.
من بودم وشب...........
"اقتباس از شعر کیومرث امیری معروف به لک امیر"