تبليغاتX
کماندار

کماندار

کوهنوردی-طبیعت گردی-اجتماعی

راه گم کرده

شبی از شبها چون راه گم کرده ها٬

میگشم و میگشتم٬

از این کوی به آن کوی٬و از این شهر به آن شهر٬

درون پر از آشوب٬

غم گرفته وپریشان٬

از این خیابان به آن خیابان٬

چون زخم خورده تیری که فقط منتظر بد بیاری است٬

به سوی هدفی نامعلوم در حال حرکت بودم.

از آنجا که من همیشه آدم بد بیاری هستم٬

نوجوانی را دیدم که در گوشه ای آرام افتاده است٬

نوجوان نورسیده ای که معلوم بود به تازگی پشت لبش سبز شده٬

طوری افتاده بود که انگار تازه از زیر چنگال عقابی جان به در برده است٬

درد دیگری علاوه بر دردهای خودم را احساس کردم٬

با این حال باز نگاه عمیقی به قد و بالای او انداختم٬

در همان نگاه اول فهمیدم از طبقه اجتماعی بالایی برخوردار است٬

ولی لاشه بی جانش در کنار جوی افتاده بود٬

دقیقتر که نگاهش کردم دیدم بار غم بزرگی بر روی لبانش است و

داغ توبه ای کهنه بر روی مچ دستش به یادگار مانده است.

چون مادری دلسوز بر روی لاشه اش ایستادم وبر حال و روز پدر ومادرش افسوس خوردم.

چون شیر زخمی وبه مانند اسب سرکشی که در گوشه ای به دام افتاده باشد افتاده بود.

به مانند بچه شیر خواره ای که در دامان مادرش به خواب رفته باشد٬

سرش را بر روی خاک کذاشته بود.

صدایش کردم شاید که صدایم از خواب بیدارش کند٬

ولی افسوس !نه صدایم را شنید ونه صدایی از او آمد!

چون مرده ای که درون مزارش افتاده باشد.

نبضش را برای اطمینان از زنده بودنش چک کردم دیدم نبض ضعیفی دارد٬

با دل پر غصه سنگ شده ام نگاهی دوباره به او انداختم٬

دیدم بشترشبیه طلایی است که سالهای سال زیر خاک مدفون شده باشد٬

هیکل به خاک افتاده اش را به مانند یلی دلاور دیدم.

پنجه هایم را به میان پنجه شمشاد گونه اش زدم٬

و چنگم رابه بین زلفان طلایی اش.

شیرینی قد وبالای مردار گونه اش عقل وهوش را از سرم ربود٬

دلم میخواست از داغش خودم را بکشم٬

به آرامی بغلش کردم و با او به سخن نشستم٬

تو شیر پاک خورده کدامین مه جبینی؟

تو عزیز دل کدامین نازنین هستی؟!

به قد وبالات که نگاه میکنم به مانندش را ندیده ام٬

ای کاش میدانستم که فرزند چه کسی هستی؟!

نمیدانم دلداده ات کیست که امشب اینگونه از حال تو بی خبر است؟!

تو فرزند دردانه کدام مادری هستی که به جای آب اینگونه تو را با گلاب استحمام کرده؟!

پدر تو از کدام نسل شاهان است؟!

معلوم هست که تو وارث کدام تخت و تاجی؟!

میتونی بهم بگی الان چند نفر انتظارت رو میکشن؟

یا اصلا" میتونی بگی چند تا زیبا روی گرفتار این قیافه تو هستن؟!

تو وارث کدام خونواده ای که اینچنین در جوانی قامتت را به خاک میسپاری؟!

نمیدونم الان حال دل مادرت چگونه است و یا فامیلت الان چه حالی دارند؟!

از حال درونت هیچ خبری ندارم٬اصلا" نمیدانم که زلفانت را کی شانه کرده؟

و یا اینکه با زهر کدامین مار اینچنین خصمانه به خاک افتاده ای؟!

نمیدانم صید کدام صیادی که اینچنین گرفتار شر شده ای؟!

نمیدانم به مانند سهراب به دادخواست کدامین میدان رفته ای که اینچنین شکست خورده ای؟!

نمیدانم جوانی ات چرا اینگونه به هدر رفته است٬و یا اصلا"قوم و خویشی داری؟!

چون لاشه سهراب جنازه اش را در بغلم جابه جا کردم٬

می خواستم به مانند بیژن اسطوره ای بر روی دوشم بیاندازمش ولی نشد٬

دیگر طاقت قامتش را نداشتم و بر روی زمین گذاشتمش٬

و خروشان و خشمگین بر روی نعشش سینه ام را چاک کردم٬

نشستم روی زمین و هر چی داد و فریاد زدم فایده ای نداشت٬

من بودم و شب بود و قامت به خاک افتاده این نوجوان.

من بودم وشب...........

                                  "اقتباس از شعر کیومرث امیری معروف به لک امیر"

+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 7:44 PM  توسط آرش  | 

قله عشق

روزی  از بهر  تماشای  جمال  کردگار                    بارخود بستم به پشت وپرزدم مجنون وار

والع و شوریده ومست وغزلخوان میزدم                من قدمها را به پشت هم تا دامان  یار

آفتاب  صبحگاهان شد نمایان  ناگهان                   از پس مشرق زمین آن قله های ماندگار

قد وبالای دماوند این یل ایران زمین                      شد هویدا و نمودم من قدم را  استوار

زیر لب خواندم دعا وگفتمش ای پیل تن               اذن میدانم بده تا خوار گردم در  جوار

چهره اش خشمی گرفت وغرشی ترسان نمود     گوییا سنگ محک میزد بر این مجنون زار

گفتمش آرش بود این عاشق شوریده ات             سر نهد بر دامنت هر روز وشب منصور وار

زد تبسم چهره اش را٫باز کرد آغوش خود            تا نمایم دلبری من از برای آن نگار

شاد وسرمست از صعود قله عشقش شدم        اینچنین است عشق بازی در حضور روی یار

یادواره صعود زمستانه دماوند۸/۱۰/۸۸

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 0:10 AM  توسط آرش  | 

غربت پرستوها

ایام طی شد و روزگاران گذشت،دریغ ودرد از هجران این همه پرستوهای دشت،نمی دانم تا کی تمنای غربت غم گرفته پرستو ها را تحمل باید،نمیدانم......،اصلا"چنین امکانی را شاید!افسوس و صد افسوس که پروایی را نمانده است...
+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 1:25 AM  توسط آرش  | 

شعر تنهایی

من در این حادثه وحشتناک

که کسی نیست کنون یار کسی

که نفسها نشود حبس برای نفسی

که نباشد به جز از دلواپسی

به همه سختی دنیا

به همه مستی و اغوا

به همه آنچه که معشوق تنید

به همه آنچه که لیلی ببافت

به هر آن زمزمه شیرینی

که در این مرثیه حافظ بسرود

"مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وی از این ساختنم"

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مهر1389ساعت 2:56 PM  توسط آرش  |